تبليغاتX
خاطره لر
خاطره لر
قینر جه ینن بیر تانش
نامه دکتریثربی به مسولان فرهنگی

نامه«يحيي يثربي» به مسئولان فرهنگي

 

 

يحيي يثربي، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي، در نامه‌اي سرگشاده به مسؤولان فرهنگي كشور درباره مسأله شكوفايي و نوآوري در علوم انساني نظراتي را ارايه داده است. 

 

به گزارش رجانيوز به نقل از فارس، متن كامل اين نامه به اين شرح است: راهي كه براي ايجاد تحول در علوم انساني، در پيش گرفته‌ايم، راه درستي نيست. براي اينكه اگر در كنار چاهي كه به آب نرسيده، با همان افراد و همان عمق، چاه ديگري بكنيم، اگرچه عده اي به نان مي‌رسند، اما به آب نمي‌رسيم. بنابراين اگر عوامل دانشگاهي و پژوهشگاهي ما، با شرايطي كه دارند، مي‌توانستند كاري در جهت تحول بكنند، در مراكز متعددي كه در اختيار دارند و با آن همه امكانات، كاري مي‌كردند كه نكرده‌اند. اكنون با ايجاد نهادي ديگر با عوامل و امكاناتي حتي ضعيف تر از پيش، چه مي‌خواهيم بكنيم؟

 

چرا دانشگاه تهران با آن همه سابقه و امكانات و دهها مركز عالي آموزش و پژوهش و چندين مركز عالي برنامه ريزي و مديريت فرهنگي همانند شوراي عالي انقلاب فرهنگي، وزارت ارشاد، سازمان تبليغات و... تا حال به انجام چنين كاري توفيق نيافته اند؟ و در عين حال چگونه انتظار داريم كه با افزودن نهادي بر نهادها و كاري بر كارهاي همان آقايان به نتيجه ي مطلوب در ايجاد تحول در علوم انساني دست يابيم؟

 

علاوه بر اين، دلايل متعددي نشان مي‌دهند كه باز هم توفيقي در اين شيوه كار نخواهد بود. من تنها به دو مورد از اين دلايل اشاره مي‌كنم كه يكي نداشتن «مسأله» و ديگري موضوع «داوري» است.

 

* مسأله: از الفباي پژوهش آن است كه نخست، بايد «مسأله» داشته باشيم. مسأله يعني چه؟ جالب است كه برخي به خاطر ارتباط با مراكز علمي كشورهاي پيشرفته، اين را شنيدهاند كه پژوهش بايد مسأله محور باشد، اما معناي اين جمله را مخصوصاً در حوزه ي علوم انساني درست در نيافته‌اند! زيرا تلقي همگاني از معناي مسأله محوري، اين است كه پژوهش موضوع محور نباشد، يعني مثلاً درباره كل فلسفه به عنوان يك موضوع، پژوهش نكنيم، بلكه پژوهش را در مسائل آن، مانند عليت، اثبات واجب، مقولات دهگانه و غيره، انجام دهيم! درحاليكه «مسأله» به اين معنا نيست. مسأله در حوزهي پژوهش يعني، مجهول، مشكل، بن بست و ابهام.

 

«مسأله» چگونه پديد مي آيد؟ مسأله فرزند نقد است. با نقد است كه كاستي نظريه‌هاي موجود آشكار مي‌گردد. با نقد و بررسي معلوم مي¬گردد كه فلان نظريه، در فلان جا و فلان قسمت به بن بست مي رسد و مشكل را حل نمي كند و به مجهول ما پاسخ نمي گويد. اين جاست كه محققان دست به كار مي شوند، تا آن نظريه را اصلاح و تكميل كرده و يا نظريه ي ديگري را به جاي آن، سامان بخشند.

 

بنابراين، نبايد به اين زودي ها انتظار پژوهش و به دنبال آن، انتظار نظريه پردازي داشته باشيم، زيرا هنوز مسأله هاي خودمان را مشخص نكرده ايم. زيرا ما هنوز نه تنها موجودي خود را به نقد نكشيده و به كاستي هايش پي نبرده ايم، بلكه در برابر نقد موجودمان، حتي در حدّ مبارزه هم ايستادگي مي كنيم. بنابراين، بدون شناخت كاست ها و مشكلات و بن بست هاي سنت موجودمان، پژوهش هاي ما، در حد دستمال بستن به سر بي درد خواهد بود، يعني بازي! بازيي كه در آن حتماً براي «نان» و اشتغال هست، اما بي ترديد خبري از آب نيست. يادآور مي شوم كه حساب علوم تجربي و پزشكي از علوم انساني جداست. در آن ها، پژوهش هاي دنيا مسأله محور است. و كار ما نيز به خاطر هماهنگي با مراكز پيشرفته ي علمي جهان، خواه ناخواه مسأله محور مي شود اما در علوم انساني بايد خودمان باشيم، نه مقلد يا هماهنگ با ديگران، و خودمان هم كه كاري نمي كنيم!

 

* داوري: اگر پيش از تعيين مسأله، انتظار داوري داشته باشيم، نه تنها پژوهش و نظريه پردازي را به بازي گرفته ايم، بلكه عملاً دانسته و ندانسته راه نقد را بسته ايم! مثلاً اگر يافته هاي گاليله و نيوتن را، به داوري و ارزيابي طرفداران متعصب بطلميوس و ارسطو بسپارند نتيجه ي ارزيابي و داوري، پيشاپيش معلوم و روشن است! سهروردي را به داوري سپردند، نتيجه ي آن چه شد؟ آيا تشويق كردند يا...؟ اگر ملاصدرا را هم به داوري مي سپردند، همين مي شد. داوري در حاصل پژوهش ها و نظريه ها، يك چيز ضروري است. اما در جايي كه كاستي را شناخته و مسأله را مشخص كرده اند. در نتيجه هر كس كاري كند، كه به ياري آن يك مشكل آسان شود، كارش ارزيابي مي گردد و قدر مي بيند. اما آيا عده اي كه واقعاً يا به طور مصلحتي، بر اين باورند كه آن چه داريم، بي عيب و نقص است و تاكنون هم كاري در نقد و ايجاد مسأله نكرده اند، حق دارند كه به داوري ديدگاهي بنشينند كه دم از كاستي و مسأله مي زند؟ همين قدر مي گويم كه آزموده را آزمودن، مايه ي پشيماني است! اميدوارم كه همين نقد مرا از شيوه ي توليد علم و نظريه پردازي شان، نيز به داوري نسپرده و از تذكر بي تعارف بنده رنجيده خاطر نشوند.

 

اما ممكن است دوستان بفرمايند كه مگر اين همه پايان نامه و مجلات علمي- پژوهشي و انتشارات مراكز پژوهشي، كار نيستند؟ من پاسخ آن را از زبان آقاي محمود تقي زاده عرض مي كنم كه: اكنون با گذشت سه دهه هنوز از آثار معلم شهيد مرحوم مطهري استفاده كرده و آن ها را به ديگران معرفي مي كنيم. حتي در باب ولايت فقيه كه اساس ساختار سياسي جامعه مان است، يك اثر قابل قبول در سطح جهان توليد نشده است (خبرنامه نهضت آزادانديشي، شماره13، ص5 با تلخيص). بنده نيز مانند ايشان بر اين باورم كه: «اگر در مسأله اي رأي جديدي ارائه دهيم، اين را توليد علم نمي گويند. توليد علم، ايجاد تحول در آن علم است... حتي مرحوم آقاي بروجردي كه روش فقهي ايشان زبانزد است، و يا مرحوم علامه طباطبايي كه نوآوري هايشان، جاي ترديد نيست، دنبال رو مكتب فقهي شيخ انصاري (ره) و مكتب فلسفي ملاصدرا قلمداد مي شوند و خودشان صاحب مكتب جديد تلقي نمي گردند.

 

اصولاً حاشيه زدن، تعليقه نوشتن، اصلاح يك نظريه و اظهار يك رأي در درون يك دانش را توليد علم نمي دانم. توليد علم يعني: ارائه يك نظريه غالب و حاكم و يك راهكار جديد كه اصولاً دانش پژوهان آن رشته را به سمت تازه‌اي هدايت كند و روش و يا روش هاي گذشته را منسوخ اعلام دارد و ما چنين چيزي نداريم.» (همان)
بنابراين بياييد به جاي اين گونه برخوردها، با مديريت درست، به نقادان ميدان كار بدهيم و با حمايت و تشويق آنان، حاصل كارشان را جمع بندي كرده و در فرصت مناسبي به كاستي هاي خود پي برده و مسأله هامان را مشخص كنيم! آن گاه از محققان خود بخواهيم كه براي جبران اين كاستي ها و حل اين مسأله ها، همت بگارند. سپس كار آنان را بر اساس كارآيي ديدگاهشان در حل مسائل و رفع بن بست ها، ارزيابي كنيم. به اين نكته ي مهم و راهگشا توجه جدي داشته باشيم كه: جامعه ي علمي بي مسأله، نه پژوهش جدي خواهد داشت و نه به نظريه اي خواهد رسيد. اما اگر كسي چيزي گفت كه با ذهن ما، انس ندارد و با ميراث فلسفي ما سازگار نيست، همه با هم بر او تاخته و چنان تحريمش مي كنيم كه كسي جرأت نداشته باشد كه نامي از او ببرد، با چنين روشي نه تنها نقد و نظر را ترويج نمي كنيم بلكه در نقد و نظر را هم مي‌بنديم!

 

* تشويق و پاداش: نقش تشويق و پاداش، در ياري رساندن به پيشرفت پژوهش جاي ترديد نيست. درست بودن و اثر مثبت داشتن تشويق و پاداش نيز، دقيقاً به «مسأله» و «داوري» وابسته است. در جايي كه مسأله نباشد، داوري درست و علمي نخواهيم داشت. و آن جا كه داوري درست نباشد، انتخاب و گزينش بر اساس عوامل غيرعلمي خواهد بود. از قبيل شهرت اشخاص، وابستگي شان به قدرت يا جناح خاص، رفاقت و بده بستان هاي كاسب كارانه و غيره. بديهي است كه تشويق و پاداش اگر بر اساس حل مسأله يا كمك به حل مسأله نبوده و نتيجه ي داوري علمي و عادلانه نباشد، نه تنها به پژوهش و توليد علم ياري نمي رساند، بلكه عملاً جريان پژوهش و توليد علم را به بيراهه كشانده و زمينه را براي دو حادثه ي خطرناك فراهم مي سازد: يكي، انزواي شايستگان و ديگري، مطرح شدن فرصت طلبان و كاسب كاران. انزواي شايستگان و بر سر كار آمدن فرصت طلبان، در هر جامعه و در هر زمينه اي، امكانات جامعه را به آتش كشيده و كارهاي مهم را به درجه نمايش و بازي پايين مي آورد.

 

در جامعه ما، به دليل علمي نبودن روند انتخاب آثار شايسته ي تشويق، آثاري برگزيده مي شوند كه نه تنها گزينش خودشان درست و عادلانه نيست، بلكه به زمينه و امكان كار جدي نيز آسيب مي زنند. مثلاً وقتي كه مؤلف كتابي بي محتوا، درباره ي ابن رشد تشويق مي شود، ما عملاً ابن رشد را دفن مي كنيم! اگر كسي در اين كتاب حتي در حدّ يك صفحه، درباره ي ابن رشد مطلبي پيدا كند، جداً شايسته ي تشويق خواهد بود! و هركه آن را بخواند، نه تنها به درج و اهميت ابن رشد، پي نمي برد، بلكه او را كه از عوامل مؤثر در پيدايش تجدد غرب است، شايسته ي چنين عنواني نمي يابد!

 

با اين وصف، چون شرايط حاكم بر جامعه ي علمي ما، شرايط علمي نيست، كسي هم لب به اعتراض باز نمي كند و بزرگ ترين مؤسسه ي علوم انساني كشورمان هم وقتي نقد مرا جدي مي بيند، از چاپ و نشر آن خودداري مي كند. و چون به مجله ي ديگري در اين باره مقاله مي دهم، آن را نخست به مؤلف كتاب مي فرستد و سپس به من وعده ي چاپ مي دهد كه هنوز هم به اين وعده وفا نشده است!

 

نقد خود را با كپي كتاب درخشش ابن رشد در حكمت مشاء به مراكز متعدد، از جمله به همان مؤسسه انتخاب كتاب سال مي فرستم و عكس العملي نمي بينم حتي در حد اعلام وصول!

 

چنان كه در نخستين مراسم بنياد فارابي، جايزه فارابي را به كسي مي‌دهند كه چند دهه پيش، رساله دكترايش درباره فارابي بوده است و بعد از آن هر مقاله و رساله‌اي نوشته در همان حدود بوده است! و نتيجه چنين وصفي آن مي‌شود كه شده است! براي نمونه، ما هنوز يك تحقيق و تحليل كارآمد درباره آراء فارابي نداريم، هنوز هم، ترجمه و حتي تصحيح خوبي از مجموعه آثار او را نداريم! درحالي كه ده‌ها رساله كارشناسي ارشد و دكتري درباره فارابي با سرپرستي همين آقايان نوشته شده‌اند! با نداشتن مديريت علمي جز اين هم انتظار نمي‌رود!

 

وي در پايان نامه خود پيشنهادهايي را در اين زمينه ارايه داده است: با ادامه چنين شرايطي، ده‌ها سال ديگر نيز به توسعه و توليد علوم انساني دست نخواهيم يافت. براي عبور از اين شرايط زيانبار بايد در كاركرد خودمان دقت كرده و تجديد نظر كنيم. من براي اين تجديد نظر پيشنهادهاي علمي زير را دارم:

 

1. ساماندهي همه جانبه مديريت مراكز دانشگاهي و پژوهشگاهي با محوريت آموزش و پژوهش نه مديريت‌هاي اجرايي محض!

 

2. تنظيم و هدايت و حمايت فعاليت تيمي گروه‌هاي آموزشي و پژوهشي

 

3. جلوگيري از فرار نيروي كار شما، از مراكزي كه بايد تمام وقت در آن جا كار كنند. منظور من مسأله فرار مغزها به خارج نيست. بلكه فرار آنان به مراكز مختلف دانشگاه آزاد و ساير مؤسسات دولتي و غيردولتي است كه نمونه اش، اشتغال دسته جمعي اعضاي هيأت علمي دانشگاه‌هاي شما، در دانشگاه آزاد است.

 

4. به جاي صدور مجوزهاي گوناگون كه حاصلش جز ارضاء جاه‌طلبي اين و آن نيست، علاقه‌مندان و مدعيان علاقه به پژوهش را به مراكز باسابقه خود دعوت كنيد. مثلاً با آن همه ي امكانات دانشگاه تهران، چرا بايد استاد تمام وقت شما علاوه بر تدريس در چندين مركز، در چند پژوهشگاه نماي ديگر نيز به تحقيق كذايي! بپردازند؟!

 

5. تلاش براي جلوگيري از دوره‌گردي و كار متفرقه اساتيد كه متأسفانه دو دهه اخير يك سنت رايج شده است. براي رسيدن به چنين هدفي بايد:

 

الف- در مديريت‌ها، كارآمدي علمي اشخاص را در نظر بگيريد، نه وابستگي‌هاي جناحي و سياسي را. در نتيجه مديراني را كه طي سال‌ها مديريت خود، هيچ خلاقيت و ابتكاري نداشته‌اند، كنار بگذاريد.


ب- كساني را كه در چند دهه اخير سرمشق و الگوي هزار پيشگي و دوره گردي بوده اند، مورد انتقاد قرار داده و با نكوهش آنان، اين راه و رسم زيانبار را تحقير كنيد. و از آنان بخواهيد كه صادقانه از سال‌ها كار نادرست خود پوزش بخواهند. ما از همان دوران باستان و عهد افلاطون و ارسطو اين را داريم كه چندكاره بودن خوب نيست. فارابي هم به اين نكته تأكيد دارد.

 

ج- اساتيد با سابقه و مشهور خود را وادار كنيد كه به جاي دوره گردي، به سالن كتابخانه‌ها روي آورند و به صفحات كتاب چشم بدوزند.

 

د- اساتيد با سابقه و الگوي خود را وادار كنيد كه به خاطر مصلحت هم بوده خود را چنان نشان دهند كه به دنبال جاه و مال نيستند. زيرا از دوران باستان، اين نكته مطرح بوده است كه دانايي و فرزانگي با دنيادوستي و جاه طلبي در يك جا جمع نمي شود. اساتيد باسابقه بايد در مراسم اهداي جوايز حضور يابند و محققان جوان به وسيله آنان تشويق شوند نه اين كه به صورت ادواري، همديگر را براي دريافت جايزه ياري رسانند.

 

هـ- اساتيد خود را وا داريد تا راهنمايي و مشاوره پايان‌نامه‌ها را وقتي بپذيرند كه به ميزان ساعتي كه پولش را مي‌گيرند، در كنار دانشجو قرار گيرند و عملاً راهنماي دانشجو باشند نه اين كه حتي دانشجو و رساله را نبينند و در يك مراسم كوتاه و شتاب‌زده دفاع، نمره خود را بدهند و بروند.

 

ي- در ميان اساتيدي كه براي همگان شناخته شده اند و با عنوان «اعيان ثابته» يا «كليات خمس» معروفند، جز تعارف و بده بستان رابطه‌اي نيست. اينان را وادار كنيد تا از اين شيوه دست برداشته، به نقد همديگر بپردازند تا به جاي آن كه سرمشق رابطه‌هاي كاسب‌كارانه و مصلحت‌گرايانه باشند الگو و نمونه جديت و دقت در كارهاي علمي همديگر به شمار آيند تا خرمهره و گوهر در يك رديف قرار نگيرند و خزف بازار لعل را نشكند.

 

باز هم بر اين نكته تأكيد مي‌كنم كه تا خود و روش كار خود را تغيير ندهيم، نبايد انتظار تحول و تكامل داشته باشيم.

 

|+| نوشته شده توسط بیر قینرجه لی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 16:30 |

انتقاد دختر استاد از سریال شهریار
 

 

مريم بهجت‌ تبريزي، فرزند استاد شهريار در واكنش به سريال «شهريار» گفت: اعلام مي‌كنم كه آنچه به عنوان سريال شهريار از شبكه دو پخش شده، ارتباطي با زندگي شاعر بلند‌آوازه ايراني، شهريار نداشته است.

به گزارش فارس، فرزند استاد شهريار در واكنش به سريال «شهريار»، ساخته كمال تبريزي، گفت: سريالي كه با نام «شهريار» از شبكه دوم سيما در حال پخش است، متاسفانه داراي صحنه‌ها و سكانس‌هايي غيرواقعي و توهين آميز به شخصيت استاد شهريار بوده كه نه تنها با واقعيت‌هاي حيات آن بزرگوار همخواني نداشته و ندارد، بلكه با تحريف و تغييراتي همراه بوده است كه نهايتا به مسخ شخصيت حقيقي و اجتماعي و ادبي پدرم -كه محبوب‌ترين شاعر ايران در قرن حاضر است- منجر مي‌شود.

وي ادامه داد: متاسفانه با تماشاي اهانت‌هاي ناروا به مادرم و تصويري مبهم از يك معلم فرهنگي شريف، متوجه شدم كه سريال شهريار بدون كمترين تحقيق و پژوهش سرهم‌بندي و نگارش شده است.

فرزند محمدحسين بهجت‌تبريزي با اشاره به ذكر نام خانواده شهريار در تيتراژ اين سريال به فارس گفت: مي‌خواهم بگويم شما كه خانواده شهريار را در جريان اين سريال نگذاشتيد و اطلاعات مستندي هم از آنها نگرفته‌ايد، چگونه در تيتراژ انتهاي سريال از آنها تشكر مي‌كنيد؟! وقتي اين مطلب را بيننده سريال مي‌بيند، فكر مي‌كند كه حتما خانواده شهريار نيز با اين سريال همكاري داشته‌ است.

وي افزود: اگر من را از اين جريان مطلع مي‌كردند، ابتدا درخواست مي‌كردم كه فيلمنامه را بخوانم.

بهجت تبريزي همچنين گفت: برطبق قانون حمايت از مؤلفان و مصنفان، اين سريال بدون مجوز پخش شده است؛ در حالي كه به موجب اين قانون تا 30 سال تمام حقوق مادي و معنوي به ورثه تعلق مي‌گيرد و براي هر گونه استفاده‌اي بايد از وراث اجازه گرفته شود ولي سازندگان اين سريال از ما هيچ‌گونه اجازه‌اي نگرفتند.

وي ادامه داد: داستان، بيوگرافي و شخصيتي كه از پدر من در اين سريال نمايش داده مي‌شود به طور كلي متفاوت از واقعيت است و كسي كه اين فيلم را ساخته كوچك‌ترين شناختي از شخصيت ادبي، مذهبي، ديني و عرفاني پدرم نداشته است.

بهجت تبريزي با اشاره به برخي شخصيت‌هاي اين سريال به فارس گفت: حتي شخصيت‌هايي در اين سريال وجود دارد مثل ابراهيم اديب يا گلرخ كه اصلا وجود خارجي نداشته‌اند. كلا داستاني كه در مورد جواني، بعد از ازدواج و ميانسالي‌ پدرم نشان مي‌دهند، مورد دخل و تصرف واقع شده است.

وي افزود: اولا به لحاظ زماني، تاريخ‌ها را رعايت نكرده‌اند و همه ساختگي بودند. به جرات مي‌گويم 80 تا 90 درصد اين پروژه ساختگي است و هيچ‌كدام از اينها اتفاق نيفتاده است.
دختر استاد شهريار تصريح كرد: قسمت اخير سريال «شهريار» كاملا ساختگي بود چرا كه مادر من اصلا در بيمارستان فوت نكرده‌اند و اصلا مريض نبوده‌اند بلكه ايشان سكته مغزي كردند و از دنيا رفتند.

وي در ادامه با انتقاد از نمايش چهره‌اي غير واقعي از مادرش در اين سريال افزود: مادرم، فردي باسواد بوده كه در سريال بي‌سواد معرفي مي‌شود. ايشان نوه عمه پدرم و خويشاوند نزديك مادرم بود ولي در اين سريال، يك فرد بيگانه معرفي مي‌شود كه پدرم را به طور اتفاقي در بانك مي‌بيند.

بهجت‌تبريزي گفت: مادر من عاشق شعرهاي پدرم بود چون بيست و چند سال از پدرم كوچكتر بود و به خاطر انگيزه ادبي‌اش با پدرم ازدواج كرد.

وي در ادامه گفت: همانطور كه اشاره كردم برخلاف آنچه سريال نشان مي‌دهد مادر من اصلا مريض نبودند. يك روز كه ما را براي مدرسه آماده مي‌كردند، سكته مغزي كردند و دار فاني را وداع گفتند. ايشان اصلا بيمارستان نرفتند كه پدرم از ايشان پرستاري كند.

وي ادامه داد: برخلاف آنچه در «شهريار» ديديم، اين واقعيت ندارد كه مادرم، پدرم را «محمد جان» صدا مي‌كرده بلكه همه او را با نام شهريار صدا مي‌زدند و مادرم نيز به نام آقا شهريار صدايش مي‌‌كرد.

«بهجت تبريزي» با بيان اين نكته كه شهريار در 40 سال آخر زندگي‌اش خانه‌نشين بوده، افزود: پدر من، 40 سال آخر زندگي‌اش را از خانه بيرون نرفت. خودش يك شعري را دارد كه وصف احوال اين چهل سال است:

از من چه طالعي است كه با اين شتاب عمر
بازم بپرود لب بام آفتاب عمر
من روي چرخ و پره هنوز و به پيچ و تاب
جايي كه آب ريخته از آسياب عمر
سائيده رشته‌اي است كه تابيده به گلو
من تاب مي‌خورم به نخي از طناب عمر
چل سال آزگار به زندان روزگار حبس ابد
چگونه نهي در حساب عمر

وي افزود: در آن مدت اگر كسي به ملاقات استاد شهريار مي‌آمد، بعضي وقت‌ها مي‌پذيرفت و بعضي مواقع به دليل كثرت جمعيت و اين‌كه حال عمومي خوبي نداشت، نمي‌توانست كسي را به حضور بپذيرد.

فرزند شهريار تصريح كرد: در كل سريال «شهريار» بر مبناي واقعيت نيست و نه تنها همخواني با زندگي‌ پدرم ندارد، بلكه نوعي اهانت نسبت به ايشان، مادرم و خانواد‌ه‌ ما است.

بهجت تبريزي گفت: اين سريال بدون كوچكترين تحقيق و پژوهش سرهم‌بندي و نگارش شده است‌، لذا به عنوان يك رسالت تاريخي، نه به عنوان وارث پدرم كه جاي خود دارد، بلكه به عنوان يك واصل با استادي كه سال‌ها با او زندگي گذرانده‌ام، اعلام مي‌كنم كه آنچه به عنوان سريال شهريار از شبكه دو پخش شده، ارتباطي با زندگي شاعر بلند‌آوازه ايراني، شهريار نداشته است.

وي افزود: به جرات مي‌توانم بگويم حتي يك مطلب مهم كه در مورد پدرم بايد منعكس شود، در اين سريال ديده نمي‌شود و اكثريت مطالب مهم زندگي پدرم مثل شبي كه از عشق مجازي به عشق حقيقي رسيد و مهمترين شب زندگي او محسوب مي‌شود، در اين فيلم آنچنان كه بايد به مردم نشان داده نشده است.

فرزند شهربار خاطرنشان كرد: پدرم وقتي از تبريز به تهران آمدند، 14 ـ 13 ساله بودند و در سنين پايين به دارالفنون به مدت 7 سال درس طب خواندند، ايشان بين 20 تا 30 سال به عشق حقيقي رسيدند و متحول شدند، اتفاقي كه براي كمتر كسي مي‌افتد ولي در سريال «تبريزي» به هيچ يك از اين مسائل پرداخته نشده است.

وي در انتها گفت: پدرم فردي بسيار متدين و مذهبي بودند ولي اين مسئله نشان داده نشده است. ايشان حافظ قرآن بودند و آنقدر قرآن خوانده بودند كه زبان عربي را از اين طريق ياد گرفتند
|+| نوشته شده توسط بیر قینرجه لی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:24 |

پاسخ دکتر یثربی

قرآن؛ كلام محمد(ص) يا كلام خداوند؟/1

يثربي: ادعاي بشري بودن قرآن در تاريخ اسلام بي‌سابقه است

خبرگزاري فارس:استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي در واكنش به اين ادعا كه قرآن كلام پيامبر(ص) است، و در سده‌هاي مياني اسلام چنين نكته‌اي طرح شده است گفت: در دوران گذشته كسي چنين ديدگاهي نداشته است.

سيديحيي يثربي در گفت‌وگو با خبرنگار آيين و انديشه خبرگزاري فارس، درباره اين‌كه آيا كتاب‌هاي آسماني را مي‌توان انشاء پيامبران دانست، اظهار داشت: كتاب‌هاي آسماني موجود، كلاً بر دو قسم كاملاً متفاوت‌اند: يك قسمت از آنها كه شامل تورات و انجيل‌هاست (كتب عهد عتيق و عهد جديد)، كه انشاء پيامبران نيستند، بلكه گزارش ديگران درباره پيامبران و سرگذشت و اظهارات آنانند.
وي افزود: پيروان آنها يعني يهوديان و مسيحيان نيز كتاب‌هاي موجودشان را كلام الهي نمي‌دانند بلكه اين مجموعه‌ها بيشتر نوشته‌هايي هستند كه از جريان بعثت و فعاليت انبيا گزارش مي‌دهند. مثلاً انجيل يوحنا را شخصي به نام يوحنا نوشته و نامه‌هاي پولس رسول را نيز كه جزء كتب مقدس است، پولس نوشته است. بنابراين كسي از پيروان اين اديان، مجموعه كتب مقدس را كلام پيامبران خود نمي‌دانند، بلكه آنها به منزله سيره‌هايي هستند كه درباره پيامبر اسلام نيز نوشته شده‌اند مانند سيره ابن هشام و غيره.
يثربي ادامه داد: قسم ديگر از كتاب‌هاي آسماني قرآن است. قرآن نه كلام پيامبر اسلام است و نه گزارش ديگران از زندگي پيامبر، بلكه متني است كه خداوند انشاء نموده و جبرئيل آنها را آيه به آيه بر پيامبر اسلام خوانده است. بنابراين هيچيك از آيات قرآن، انشاء پيامبر نيست و اين سخن بارها در قرآن مورد تأييد قرار گرفته است.
استاد دانشگاه علامه طباطبايي گفت: از قضا خود اين موضوع، در هيچ يك از اديان و مكاتب موجود، سابقه نداشت. اين تنها قرآن است كه به عنوان مجموعه‌اي از وحي الهي، در اختيار پيامبر قرار گرفته است. البته قرآن مي‌گويد كه كتب آسماني ديگر نيز همين حالت را داشتند؛ يعني مجموعه‌اي از كلام الهي بودند، اما پيروان آن اديان آنها را تغيير داده و دستنوشته‌هاي خود را به جاي آن نهاده‌اند.
يثربي درباره ادعاي بعضي كه وحي پيامبر خاتم را به گونه‌اي از جنس شعر مي‌دانند، گفت: قطعاً اين‌طور نيست، زيرا اولاً سبك و سياق آيات قرآن به هيچ‌وجه شبيه اشعار عربي آن روز و امروز عرب‌ها نيست و تاكنون كسي نيز از دوست و دشمن، قرآن را از نوع شعر به معناي شناخته شده آن ندانسته است. ثانياً شعر را اگر به معناي منطقي آن در نظر بگيريم، باز قرآن خود را «برهان» معرفي مي‌كند نه شعر و در عمل هم چنين است.
وي افزود: ثالثاً اگر شعر را به معناي دوران جاهلي آن (سجع كُهّان) در نظر بگيريم، اگرچه سوره‌هاي مكي را دشمنان قرآن، از جنس همين شعر مي‌دانستند اما قرآن در آيات متعددي اين سخن را رد كرده و به شدت از اينكه به حساب اين‌گونه شعرها گذاشته شود، پرهيز كرده است.
يثربي گفت: بنابراين، مي‌توان قرآن را كلاً نپذيرفت، اما نمي‌توان آن را انشاء پيامبر و از نوع شعر دانست. در صورتيكه دست‌كم قسمتي از متون مقدس به گونه‌اي از جنس شعر است و اين را خود يهوديان و مسيحيان نيز مي‌پذيرند و حتي قسمتي عنوان «غزل» دارد، غزل‌هاي سليمان و غيره.
وي در پاسخ به ادعاي مسبوق به سابقه بودن بشري دانستن وحي در سده‌هاي ميانه اسلامي گفت: خير! در دوران گذشته هم كسي چنين ديدگاهي نداشته است. نظر معتزله در مورد «مخلوق بودن قرآن» به معناي آن نيست كه قرآن را حضرت محمد(ص) انشاء نموده است. معتزله و اشاعره، هر دو بدون استثنا، قرآن را كلام خدا مي‌دانند، اما در حادث و قديم بودن آن اختلاف دارند.
وي افزود: اشاعره مي‌گويند: قرآن چون كلام الهي است و محصول صفت تكلم خداست، پس بايد مانند صفات ديگر او قديم باشد. اما معتزله قرآن را در عين كلام خدا بودن آن، با مقتضاي زمان و زمينه‌ها، مخلوق و حادث مي‌دانند، مانند وجود من و شما و موجودات حادث ديگر كه در عين آنكه مخلوق خدا هستند، قديم نبوده و حادث هستند.
وي ادامه داد: سليقه من اين است كه در مواردي كه بحث علمي، جنبه سياسي و جناحي پيدا مي‌كند دخالت نكنم. من صلاح نمي‌دانم كه علم و پژوهش براي عده‌اي كه چندان شأن علمي ندارند، ابزار جوسازي و غوغا شود.
وي افزود:‌ من تاكنون نظرم را حتي در حساس‌ترين مسائل كشور گفته‌ام. اما بر آن كوشيده‌ام كه در ميدان رقابت‌هاي سياسي، چيزي نگويم و هر وقت احساس كنم كه در شرايط ميدان سياست قرار گرفته‌ام، حرف نميزنم. اما در اين‌باره سخني دارم با مسؤولان و مديران مراكز علمي كشور. به نظرم اين سخن از بحث پيشين من مهمتر است. و آن اينكه مسؤولان مراكز علمي و فرهنگي كشور، با اين همه امكانات، كاري نمي‌كنند كه مربوط به مسائل و مشكلات خودمان باشد. در عوض كارهايي مي‌كنند كه در حقيقت جز «بازي» چيزي نيست.
وي گفت: با امكانات خودمان بازي مي‌كنيم و فقط منتظريم كه يكي حرفي بزند و ما هم حمله كنيم تا نشان دهيم كه زياد هم بيكار نيستيم. راستي در اين سه دهه، اگر اين حرف‌ها را نداشتيم چه مي‌كرديم؟! متأسفانه در جامعه ما با نقد و دلسوزي و تذكر هم درست برخورد نمي‌شود، اما با اين وصف من در هرجا كه لازم باشد، تذكر مي‌دهم.
يثربي گفت: من از آقايان سه چيز مي‌خواهم: اجازه، امكانات در حد دو كارمند و توجه به نتيجه كار، تا در مدت شش ماه، با دلايل روشن نشان دهم كه يا كار نمي‌كنيم يا كاري مي‌كنيم كه در حقيقت «بازي» و «شبه‌كار» است.
وي در پايان گفت: براي نمونه فقط يك مورد را يادآور مي‌شوم: در كشوري كه رئيس فرهنگستان علومش، در يك شعبه پرت دانشگاه آزاد نه تنها استخدام شده، بلكه شغل اجرايي مديريت گروه هم پذيرفته باشد، مي‌توان فهميد كه بيكاري چه غوغا مي‌كند!
انتهاي پيام/

|+|

حقیر خویی شاعر ی بزرگ اما گمنام

حقير خويي: مرثيه‌سراي گمنام

رحيم نيكبخت

Nikbakht@irdc.ir

 

آذربايجان در تاريخ فرهنگ و هويت ايران اسلامي جايگاه ويژه‌اي دارد. رسميت يافتن مذهب شيعه در ايران از اين خطه پاك آغاز گرديد كه از عشق و ارادت مردم مسلمان اين سامان به خاندان اهل بيت پيامبر (ص) را حكايت دارد. مهمترين عامل ايستايي و مقاومت جانانه مردم آذربايجان در مقابل متجاوزان عثماني اين عرق مذهبي اصيل بود. تجلي اين عشق و محبت سرشار را در شكوفايي ادبيات مرثيه آذربايجان مي‌توان مشاهده كرد كه از مهمترين اجزاي شعر و ادب ايران اسلامي است.

از جمله شعراي مرثيه‌سراي سترگ آذربايجان كه متأسفانه گمنام واقع شده است مرحوم ميرزا عبدالوهاب متخلص به حقير خويي (متولد 1258 هجري قمري، وفات 1318 هجري قمري) مي‌باشد. بخشي از ديوان وي با نام «دُرّ بي‌نظير يا ديوان حقير» به همت مرحوم محمود صادري و گزينش و انتخاب مرحوم حاج صادق تائب تبريزي (متوفي به سال 1386 تهران) در تبريز به صورت چاپ سنگي منتشر گرديده است. خداوند در ساليان گذشته توفيق درك محضر حاج صادق تائب تبريزي مرثيه‌سراي نام‌آشناي آذري را نصيب گردانيده بود از آن شاعر فقيه شنيده‌ام كه آثار مرحوم «حقير خويي» شامل سه دفتر بزرگ بود كه ديوان انتشاريافته فوق گلچيني از آن سه دفتر بوده است. حال اين سه دفتر كجاست و نزد كيست من نمي‌دانم؟ وظيفه ادب دوستان خويي است كه ضمن جمع‌آوري مواريث ارزشمند ادبي و علمي خوي موضوع را پيگيري نمايند. ديوان فوق‌الذكر كه اشاره شد شامل مقدمه‌اي از مرحوم آقاي علي محرري در مورد شرح‌حال حقير خويي به تاريخ 31/2/1338 شمسي مي‌باشد. نزديك به نيم قرن پيش- شامل 287 صفحه در قطع جيبي به خط محمدعلي بن محسن اديب‌العلما و خاتمه آن به قلم آقاي محمود صادري انتشار يافته است. در مقاله ديوان حقير شرح‌حال وي به قلم علي محرري چنين است:

«... از نوحه‌هاي دلسوز آن مأجور و ضمناً با احياي آثار گرانبهاي آن مرحوم خدمتي نموده و روح پر فتوحش را با اين عمل خداپسندانه شاد و خرم فرمايند و تهيه‌ي سرآغاز و شرح زندگاني آن مرحوم را به اين ناچيز واگذار نمودند. نظر به اينكه شادروان حقير براي خودش شرح‌حالي ننوشته و اگر هم نوشته باشد در دسترس ما نبود ناگزير از مدارك كتبي صرف‌نظر و از اطلاعات آقاي ميرزا بزرگ‌خان رياحي كه از سالمندان با اطلاع و مصاحب و معاشر شاعر مزبور بودند استفاده و به خدمت آقايان محمود صادري فرش‌فروش و مشهدي صادق تائب تبريزي صاحب كتاب جوهرالمصائب كه زحمت قبول فرموده‌اند به طبع كتاب مزبور اشتغال ورزند فرستاده مي‌شود. شادروان ميرزا عبدالوهاب متخلص به حقير فرزند حاجي غفار ساكن شهرستان خوي در سال 1285 هجري قمري متولد و به شغل بزازي اشتغال داشته و از اين راه امرارمعاش مي‌كرده است شخصي بود متقي و متدين و وارسته و شريف اخلاص و علاقه‌ي مفرطي به حضرت حسينعليه‌السلام داشت چنانچه اين عشق و اخلاص ايشان از خلال اشعار و مراثي كه سروده‌اند كاملاً مشخص مي‌باشد خوشبختانه شهرستان خوي در هر دوره از شعرا، و نويسندگان خوش‌قريحه خالي نبوده است ولي آنچه شايان ذكر و جلب توجه مي‌كند اين است كه حقير مرحوم بر حسب اقتضاي علوّ همّت و استغناي طبعي كه داشته در دوره زندگاني خود به هيچ‌وجه لب به مدح و هجاي كسي نگشوده و همواره عفت قلم خود را نگه داشته است به طوري نقل مي‌كنند: يك نفر از متنفذين محلي آن دوره از شعرا تقاضا نموده بود كه در وصف جشن عروسي فرزندش قيصيده‌اي بسرايند و شعرا هر كدام قصيده‌اي ساخته و عرضه نمودند وليكن شاعر ما مرثيه‌اي در مصيبت حضرت قاسم ابن الحسن عليه‌السلام سروده و پيش آن شخص مي‌برد و مي‌فرمايد كه من نيز مديحه‌اي در حقّ داماد مولاي خود و مرثيه‌ي او نوشته و آوردم اين عمل (حقير مرحوم) خيلي جالب توجه واقع و دو مقابل انعام و صله كه به ديگران داده بود به وي بخشيد و براي احتراز از اطناب از نوشتن مرتبه صرف نظر و فقط آخر آن را كه شاهد مطلب است مي‌نگارد: سرمشقيني حقيريمُون اوّلده ويرموشم 

دفترده  يازماسون  قلمي  شعر   باطله

 

و در اينكه اين شاعر عاشق حسيني كاملاً از طرف مولاي خود مؤيّد بوده است هيچ ترديدي نيست براي اينكه معلوم بود حقير مرحوم غير از مختصر تحصيلات فارسي اطلاعات عربي نداشته است وليكن برخلاف انتظار آثارش از آيات قرآني و مطالب غامضه‌ي علمي و اخبار ائمه‌ي هدي عليه‌السلام كه هر يك در جاي خود حاكي از كمال فضل و بلاغت شاعر است خالي نيست و اين اندازه اشعار پر مغز از يك نفر عادي به جز با تأييدات سبحاني و توجهات حضرات معصومين عليهم‌السلام ساخته و پرداخته نمي‌گردد و براي اثبات اين موضوع يك قصيده‌ي احتجاجيّه‌ي او را تلخيصاً مي‌نگارد تا خوانندگان محترم خودشان قضاوت نمايند.

منم   كه    قاطبه‌ي  ماسوايه  مولايم

منم   كه  سلسله‌ي    انبيادن   اعلايم

منم حروف الف لام ميم ايچون تأويل

منم  كتاب  من  الله   سوره‌ي  تنزيل

قتيل  رادم  و  توراﺓ  روشن و انجيل

منم   كه   آخر  اسماء  اسم  حُسنايم

قصيده‌ايست 87 بيت كه احتجاج حضرتست و از غرائب حالاتش كه مي‌توان براي ايشان يك كرامتي شمرد اين است كه شادروان حاجي عباس بزاز كه از معروفين و معتمدين عصر خود به شمار مي‌رفت نقل مي‌كند كه با ميرزا وهاب همسايه‌ي دكان بوديم و معًا نظر زيارت عتبات عاليات داشتيم قريب بروز حركت با ايشان ملاقات و در تعيين روز حركت صحبت كرديم ميرزا اظهار داشتند كه از مسافرت منصرف شده‌اند از علت انصراف پرسيدم فرمودند سيصد تومان به بازار قروض متفرقه دارم كه نتوانسته‌ام بپردازم مي‌ترسم مشغول‌الذّمه مردم باشم شما برويد من هم التماس دعا دارم حاجي عباس مي‌گويد ما رفتيم و در كربلاي معلي مشغول زيارت بوديم يك شب در خواب ديدم كه حقير مرحوم به كربلا مي‌آيد و ما هم با عده‌اي رفقا به استقبال ايشان رفته‌ايم از حقير پرسيدم شما كه از آمدن منصرف شده بوديد فرمودند بالاخره قسمت بود آمديم از خواب بيدار شدم و درست تاريخ اين رؤيا را نگهداشتم پس از مراجعت به خوي از حالات ميرزا پرسيدم معلوم گرديد در شب در همان روز كه شب در خواب ديدم به رحمت ايزدي پيوسته و به زيارت مولاي خودش حضرت ابي‌عبدالله عليه‌السلام موفق گرديده است رضوان‌الله عليه و سال وفاتش 1318 قمري در خوي به سنّ شصت سالگي بوده است و از او سه دختر و يك پسر بجا مانده بود كه پسرش نيز پس از چند از خود فوت نمود فعلاً باقيات صالحات ايشان عبارت از مجموعه‌اي مي‌باشد كه انشاءالله به تدريج چاپ خواهد شد. شعر:

هر چند  پارسانيم  امّا  نوشته‌ام        بر لوح دل محبت مردان پارسا

ارادتمند و خاكپاي عزاداران حسيني   علي محررّي 31/2/1338»

در آستانه محرم قرار داريم، اشعاري از سروده‌ي اين شاعر توانا و بلندمرتبه آستان ملك پاسبان حضرت اباعبدالحسين (ع) تقديم ارادتمندان اهل بيت مي‌گردد و ثواب قرائت آن هم نثار روح حقير خويي و تائب تبريزي و تمامي عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت مي‌شود:

 

احوالات قتل‌گاه زبان‌حال حضرت زينب در بالين امام مظلوم

 

حسين  اي  زينب  دوش  پيمبرص

حسين  اي  گوشوار  عرش  داور

گهي  دوش  نبي جاي  تو  باشد

گهي  در  خاك مأواي  تو  باشد

گهي صد  پاره اعضاي  تو  باشد

به دشت كين به‌خون غلطيده بي‌سر

چرا  اي   تشنه‌لب   آبت  ندادند

به  قصد   قتل  بر  جانت   فتادند

به  حلق  نازكت  از  كين   نهادند

سنان  نوك  سنان  و  شمر  خنجر

سرت    بيگانه   از   پيكر    فتاده

برهنه    پيكرت     بي‌سر     فتاده

ز تيغ   و   نيزه   و   خنجر   فتاده

به ميدان غرق خون صد  پاره پيكر

به قربان  سرت  بر تن  سرت  كو

لباس  و  پيرهن   اندر   برت   كو

تو  شاهي  و  سپاه  و  لشگرت كو

چه شد عباس و قاسم عون  و  جعفر

فداي    پيكرت   اي   نور   عينم

چه   حالست  اين  امام  مشرقيني

شهيد  تشنه‌لب   بي‌كس   حُسينم

بميرد   خواهرت   زينب    برادر

تسلي   ده   به   اطفال   صغيرت

به   اطفال   اسير   و   دستگيرت

نظر  كن  از  كرم  سوي  حقيرت

ندارد   حاجتي  غير  از  تو  ديگر

 

احوالات كوچ از قتل‌گاه كربلا

 

يتشدي    قتلگه    عشقه    آل    پيغمبرص

ظهوره گلدي اوصحراده شورش محشر

سُراغ ايدروي آتا جسميني  خانم  قيزلار

اوغول جنازه سني آختاروب اوغونسورلار

تاپوب  عزيزيني  هر كس ديردي واويلا

اولوب   سرّييه‌يِ   نالانه   هم‌صدا    ليلا

گزردي  زينب  نالان   اوقانلو  صحراني

تاپوب حسيني اوج ايتدي عرشه  افغاني

گوروب او حاليله چون مهربان برادريني

سالوبلاگون   قاباقندا   يارالي    پيكريني

اولوبدي گون كيمي عريان لباسدن بدني

اونانه غسل ويرن وارنه دفن و كفن ايدني

يوزين اَياقنه قويدي گيدوب اودم هوشه

گلنده هوشه گوروب خوندل گلورجوشه

جِگر آلشدي چخوب او دلي سينه سيندن آه

دونوب مدينيه عرض ايتدي يا رسول‌الله

 

اولان  بوقاننه   غلطان   سنون  حسينندور

اولوبدي  زينب  ميدان  سنون  حسينندور

همين  بو سينه دي بسلردي سينه ده زهرا

اولوب  نشانه‌ي  پيكان  سنون  حسينندور

گهي لبوندن  او  پردون  گهي  بوغازيندان

گل اوپ كسوك بو غازيندان سنون حسينندور

ورو بلا سينه سينه دورتمين اوخ ياراسي هنوز

يارا  لاريندان   آخارقان   سنون  حسينندور

اوقدر  ياره  دگوب  جسمينه   بوگل   بدني

اولوبدي  خاكيله  يكسان  سنون  حسينندور

يارالي جسميده بير گُل آچوبدي هر ياراسي

الوبدي  جسمي  گلستان  سنون  حسينندور

كسوبدي   اهرمن   انگشتر   اُسته  انگشتين

سرير   عشقه   سليمان   سنون    حسينندور

حجازي   ترك   ايلين    كينه‌ي    مخالفلن

عراق   اهلينه   مهمان    سنون   حسينندور

گوزي   فراتده   حسرتله   العطش   گويان

ويرن سو اوسته سوسوزجان سنون حسينندور

كمال     شوقيله     بو     كربلا     مناسينده

اولان   شريعته    قربان   سنون   حسينندور

قوري  يراوسته  ويرن  پاره  پاره  گُل  بدني

گويون ستاره‌لرين  سان  سنون  حسينندور

حقيريمون غمي  يوخ  عرصه‌گاه  محشرده

اوگونده   داور  ديوان   سنون   حسينندور

* * *

ديدوقجا شوره گلوب آرتدي دمبدم دردي

يوزين    بقيعه    مزار    بتوله    دوندردي

ديدي عجب خبرون و از غريب عيا لوندان

سورو شموسان نيه بس اهل بيت حالوندان

بقيعدن   گذرايت    سمت   كربلا   يه  آنا

سالوبدي  دور   فلك   زينبون   بلايه   آنا

ديار  كرب  و  بلاده  قيام   محشري  گور

اسير   قوم   دغا    عترت    پيمبري   گور

ز  بس  عداوت   آل   اميّه   ايتدي   بروز

سنون حسينوي اُلدوردولر بوچولده  سوسوز

ديمه كه  شمر  ستم  پيشه  ظلمدن دويدي

گوزوم  باخا باخا  خنجر  بوغازينه  قويدي

سويوبلا  جسميني  اگننده  پيرهن  يوخدي

هنوز يرده قالوب نعشي دفن ايدن يوخدي

همان حسين كه تاپوب پرورش قوجاقينده

قالوب   نه   حاليله   گورگونلرين  قباقينده

سواولمادي  ولي  غسلي  ويريلدي   قانيله

دوباره   من   يووارام   چشم   خونفشانيله

سويولمو شام نه لباس و نه زيوريم واردور

ولي باشيمدا همين  كُهنه  معجزيم  واردور

اوني     داقويسالاگرايلرم    حسينه   كفن

ولي چتين  گورورم  من اَمان ويره دشمن

جفا  اليله  آنا  من  حسيني  ترك  ايدورم

يارالي پيكرين عريان قويوب دورب گيدورم

يارالي سينمي  شور  و  نوايه  تاپشورورام

يارالي  قارداشيمي   كربلايه   تاپشورورام

رقيّه    سي    ياناجاق     آتش     فراقنده

علي‌اصغري     امّا       ياتار      قوجاقنده

اَياقي     آتداياتار     اكبري     گيدرهوشه

اولاراونيله   حسينون   مزاري   ششگوشه

گورن     اوقبري     گلرداده    آه    وائيله

بولراويرده   ياتوب    بير     آتا     بالائيله

آتابالا   غميني   ياد    ايدراورك    داغلار

او پاك مدفنه  سورتر  يوزين  يانار  آغلار

ويرر  آتاني   اوغول   جاننه   قسم   زوّار

نه   حاجتي   اولا   ايستر   آتابالادن   آلار

نولور بو  وفقه  آلهي  حقيره  قسمت  اولا

گيدنلره   قاريشوب   عازم   زيارت   اولا

 

زبان‌حال حضرت زينب سلام‌الله در قتل‌گاه كربلا

 

بو  نفاق  چرخ   سپهرون   بوكولوبدي   قامتي   زينبون

اورگينده    دمبدم    آرتوري   الم   و   مصيبتي   زينبون

بيراوسان    بوقدر   جفاندور   فلك    آل   پاك   پيمبره

بونه جور و ظلم و نه كينه  دور  بوحريم  عترت  حيدره

نه   روا   سكينه   اسير    اولابوسَنان    دشمر    ستمگره

حَذرايله   شرط   وفادگل   اولاحتك   حرمتي    زينبون

قولي   باغلي   خيل   اسيرلر   چكلوبدي   قيد   سلاسله

حرم  اهلي  دسته‌گل  كيمي   دوزوب  بونظاميه   سلسله

سفر  ايلرايمدي  بوكاروان  خبر  اولدي  كوچ  ايده قافله

اولا شهر  شامه   طرف   روان   بوقطار  محنتي   زينبون

چوورنده    قتلگه    طرف   چو   مهار   ناقه‌ني   ساربان

يتشن   زماندانه  گوردولر  توكولوب   جنازه‌ي   بي‌كران

دوزولوبدي  پيكر  چاكچاك‌هامي  زخم  تيغدي  هم‌سنان

بو  بساطي  گوردي  فزون  اولوب  الم  كدورتي  زينبون

نه  گوروب  كه گلشن فاطمه پوزولوب هجوم  سمومدن

يخلوبدي    قامت   سرولريره    زخم   تيشه‌ي    قومدن

يوزي اُسته بيرجه بدن دوشوب كه فزوندي زخمي نجومدن

نظري  دوشنده  نه  حاله  گور دوشراوندا  حالتي  زينبون

چكوب  آه  و  ناله   فغانيله  بيله  عرض  قيلدي كه يااخا

سنه‌كيم  بوظلمي  رواگوروب  مني  ايتدي  هجروه  مبتلا

نجه‌قان ايچنده گوروم سني  بويارالي   جسموه   من  فدا

نظرايله  قان  كيمي  ديده‌دن  آخاراشگ  حسرتي  زينبون

باخورام   كه  پيكر   نازنين   داغلوبدي   كثرت    ياره‌دن

بولورم      زياده      وروبديلار     اُسته‌ياره     دوباره‌دن

بوقدر  جراحت  كارگر   كه   بدنده   چوخدي   ستاره‌دن

نجه  صبر  و  تاب  و  توان قالور توكنوبدي طاقتي زينبون

ديدي  شرح  حاليني  بير زمان توكوب اشگديده  ني‌دمبدم

چاغروب    فغانيله    يا علي    بوبلاديارينه    قوي    قدم

پوزولوب اساس  جلاليمز  قريلوب  سپاه  ياتوب  علم

تيشوب   زمان   اسيرليق   داغلوبدي   شوكتي   زينبون

بوهمان  حسيندي  فاطمه  بويودوردي  نازيله   سينه‌ده

هم آلاردي دوشينه مصطفي بوهمان  حسيندي  مدينه‌ده

گور آلوبلا نيزه ده چكنينه باشين  ايمدي  لشگر  كينه‌ده

بوبلا  چولونده  قيام  ايدوب  بابا  گور  قيامتي  زينبون

بولوسن  كه  اول  امردن  سنه  امر   ايدوبله   بوخدمتي

نقدر  كه   الده‌دي  اختيار  هدرايتمه  الده  كي  فرصتي

اوزايشونده ايله حقير جهد گيدر عمر برقالي  حسرتي

وار   اميد   روز    جزاسنه   يتيشه   شفاعتي   زينبون

 

ذكر اسيري آل الله در دست اشقياي شام

 

مسلم   اولدي    كمند     بلايه    آل   الله

دوزولدي  سلسله  تك   عترت  رسول‌الله

چو دست قدرت حق وقف آستيـن اولدي

آچوب  جسارت  الين  قوم  آستين  كوتاه

مقيّد    ايتديله    زنجيره    قدرت    اللهي

گوروب  وجوديني  مطلق  جماعت گمراه

قوياندا  رشته‌ي  تسليمه   گردن   تفويض

بويوردي   كلمه   وَ   جهّتُ   وجِهي   لله

اوقيدايچنده   الي   نظم    عالمه   مبسوط

وجودي ضعفيله ذرّات كونه پشت  و  پناه

گورنده   شيرخدا   اوغلونون  الين  باغلي

الوب  اوقوم  زبون   شيرگير  چون  روباه

طنابه    باغلاديلار    اهل   بيت   اطهاري

اوجالدي  گوگلره  فرياد  و  آه  و واويلاه

سِنِق  كجاوه نه  بير  سايبان  نه  بير  حايل

اولوب   بنات    بتوله   مقام   و   منزلگاه

مخدرات   حرم  دست   بسته  دل  خسته

ديوم   نه  حالتيله  اولدولار  روانه‌ي   راه

آچق ديولماقا  گلمز  ديو  بديلر  هر  چند

نقابيدي   اسرانين   يوزينه   زلف    سياه

محال  كشف  اولاسرّ  مكشفّات    وجوه

هاني   بوسِرِّدن   آگاه   اولان   دل    آگاه

نقدر كشف اولاواضحدي وجهي كشف اولماز

اويوزلره  كه  دو  تا  پرده  ظلّ   ظلّ   الله

اگرچه   قول   لّاري   باغليدي  صورتاً  امّا

ظهوره ويرديله گورنه جلال و شوكت و جاه

سلوك   سيرلري   مسلك   طريقت  عشق

مقام     فقرلري     پايه‌ي      فَنا     في‌الله

شكسته   قلبلري    منزل    خداي   حسين

به   حكم   بيّنه‌ي   في   قلُوبِ   مَنْ  والاه

اولان    رياضتي    تكميل    مرشد   كامل

قباقدا      راه    نما       مقتدالره     همراه

نجوم   تك   شهدا   باشلاري    برابر   ده

سر امام  جدا   اُسته   جلوه‌گر   چون   ماه

ني   سِنان   اولدي    نخل    وادي    طور

كليمي    سِّرِ    اَناَ    اللّهدن    ايده    آگاه

چو  مدّ  بسمله  نخل  سنان  سنان  اوزره

سر   منيري   چو    لفظ    جلاله‌ي    الله

ايدردي   ديده‌ي   حسرتله   ناطق   قرآن

ورق ورق داغلان  اهل  بيت  اوزينه  نگاه

گوروب كه حكم خدايه و روّله چوخ تغيير

اولاركه   محكم   آياتدن   قيلوب    اكراه

اوقومه  حكم   آلهي   ني   ايتماقا   جاري

كلام  حقّي  او  قرآن  يوزيله  گتدي  گواه

باخاندا   سوره‌ي    توحيده    سطر   اوّلده

جدا   باشندا   باشي    باشليوب    كلام‌الله

... (صص 249- 242)

 منبع: کتابخانه تخصصی اسلام و ایران

|+|

حا ج صادق تائب تریزی

زندگینامه مرحوم استاد حاج صادق تائب تبریزی

 

نزدیك سه ماه است كه یكی دیگر از شعرای بلندپایه مرثیه آذری رخ در خاك نموده است. منتظر بودم حداقل در نشریات تبریز كه زادگاه شاعر از دست رفته است خبری درج گردد، اما با گذشت سه ماه مطمئن شدم متولیان فرهنگی تبریز و نيز هیأت‌های عزاداری تبریز ظاهراً از درگذشت حاج صادق تائب (ولادت 1303، وفات 1386) اطلاعی ندارند. حاج صادق تائب تبریزی را مكرر در هیأت‌های آذربایجانی‌های مقیم تهران دیده بودم. خداوند توفیق داده بود در برخی از جلسات شعر كه در منزل وی در نزدیكی میدان منیریه تشكیل می‌شد شركت كردم... نام شاعری به نام «دادمهر» كه پیرمردی مسن بود را هنوز در ذهن دارم و نمی‌دانم ایشان كجا هستند و چه می‌كنند امیدوارم حیات عزتمندی داشته باشند. ضمناً در سال 1378 طی چهار جلسه خاطرات تائب تبریزی را هم طی مصاحبه با وی ضبط كرده‌ام كه در آرشیو نگارنده موجود است. (برای اطلاع از فعالیت‌های مرحوم حاج صادق تائب تبریزی در نهضت امام خمینی (ره)، رك به: رحیم نیكبخت، صمد اسمعیل‌زاده، زندگی و مبارزات شهید آیت‌الله قاضی طباطبایی، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامی، 1380، صص 67- 66 و 175- 174 و 277- 276 و 296)

حاج صادق تائب تبریزی همچون سایر افراد جامعه از ابعاد اجتماعی، فردی و سیاسی قابل نقد و بررسی است. پیرامون حیات ادبی، اجتماعی و سیاسی وی كسانی كه بر موضوع احاطه دارند می‌توانند اظهار نظر نمایند. نظر به اینكه حقیر از منظر ادبی و جایگاهی كه ایشان در نشر ادبیات مرثیه آذری و نقشی كه در تاریخ انقلاب اسلامی آذربایجان به ویژه محرم سال 1342 ایفا كرده است وظیفه خود دانستم مواردی را برای استحضار خوانندگان فاضل و ادب‌دوست ماهنامه طرح نو بنگارم با این توضیح كه متأسفانه در آشوب ناخلق‌هایی با نام مسلمانی ناخواسته لطماتی دید. با این حال چون وی از نوكران امام حسین (ع) بود به بزرگی اربابش می‌توان از برخی تقصیراتش گذشت.


 

تائب تبریزی و احیای میراث مرثیه

استاد تائب شاعری مرثیه‌سرا بود كه آثار متعددی در انواع و اقسام قالب‌های ادبی در مرثیه سالار شهیدان سروده است. از جمله آثار وی می‌توان به «جوهر المصائب» در سه جلد كه جلد دوم آن در سال 1340 و جلد سوم آن در دو نوبت چاپ گردیده است، «حماسه كربلا» در دو جلد، «هدیه تائب» در سال 1366 و «سیمای عاشورا» در سال 1368 هر كدام در دو جلد شامل اشعار فارسی و تركی به یادگار نهاده است.

مرحوم حاج صادق تائب علاوه بر آثار خود تعدادی از آثار گهربار مرثیه پیشینیان را هم احیا كرده است. از آن جمله می‌توان به تدوین و گردآوری آثار مرثیه حاج محمّد فرقانی متخلص به محبی اشاره كرد كه به نام «ایده‌آل فرقانی» یا «دیوان محبی» انتشار یافته است. دیوان میرزا عبدالوهاب خویی متخلص به حقیر را به نام «دُرّ بی‌نظیر» هم در سال 1338 شمسی تدوین و منتشر نموده است.

«دیوان ابر بهار» اثر طبع مرحوم آقای محمود متخلص به بهار از دیگر آثاری است كه به تصحیح و ترتیب مرحوم حاج صادق تائب تبریزی در سال 1363 منتشر گردیده است. وی «دیوان حسینیه ذهنی» را كه سال‌ها قبل انتشار یافته و نایاب بود در سال 1364 تجدید چاپ نمود. و در چاپ دوم تعداد قابل توجهی از اشعار چاپ نشده «مشهدی اصغر آقا ذهنی» شاعر مرثیه‌سرای مجهول‌القدر تبریزی را گردآوری و ضمیمه كرده بود كه كاری شایسته و قابل تقدیر است.

علاوه بر موارد فوق ایشان با جست‌وجو و زحمت بسیار، طی سالیان فعالیت ادبی خود اشعار قابل توجهی از آثار منتشرنشده شعرای مرثیه‌سرای آذربایجان را در چهار جلد با عنوان «ارمغان تائب» اشعار برگزیده از شعرای نامی اهل بیت (ع) را گلچین و در سال 1371 منتشر نمود. مجموعه‌ای كه مرحوم تائب تبریزی در این چهار جلد بسیار ارزشمند ارایه داده‌اند از چند جهت دارای اهمیت است؛ هم به لحاظ ادبی آثار برگزیده قابل توجه هستند و هم از منظر درج آثار منتشر نشده از شاعران نامی و غیر نامی. در این مجموعه اشعاری می‌توان یافت كه نه به دیوان شاعران آنها دسترسی است و نه به اشعار دیگر ایشان. خوشبختانه در كتابخانه حقیر قسمت عمده آثار این مرثیه‌سرای فقیه موجود می‌باشد كه برخی اهدایی آن شاعر دربار ملك پاسبان امام حسین (ع) است.

لازم به ذكر می‌دانم وی از نزدیكان استاد «حسینی سعدی زمان تبریزی» مرثیه‌سرای نامی آذربایجان بوده است. سید رضا حسینی سعدی زمان تبریزی سمت استادی بر تائب را داشت و مرحوم تائب در برخی از آثار خود بدان اشاره كرده است. ضمناً مرحوم تائب تبریزی در تدوین «آثار الحسینی» یكی از آخرین آثار مرحوم سعدی زمان به وی كمك كرده بود كه در مقدمه «آثار الحسینی» مندرج است.

مرحوم حاج صادق تائب تبریزی در جریان محرم سال 1342 با اشعار انقلابی خود نقش مهمی در مبارزه با حكومت پهلوی در آذربایجان داشت كه هنوز هم ابیات نوحه‌های انقلابی وی در خاطره‌ها باقی مانده است «مزدوره مزدور اولمیون و...» حقیر طی مقاله‌ای با عنوان «ادبیات مرثیه آذربایجان در نهضت امام خمینی (ره)» به بررسی آثار مرثیه وی پرداخته‌ام. (بخش مقالات سایت historylib.com).

در آستانه ماه محرم اشعاری از مرحوم حاج صادق تائب تبریزی را با موضوع شهادت علی‌اصغر و راز و نیاز امام حسین (ع) از دیوان جوهر المصائب جلد سوم مرور می‌كنیم و ثواب آن را به ارواح طیبه شهدا و مرثیه‌سرایان آن حضرت تقدیم می‌داریم:

 

زبان‌حال امام مظلوم ابی عبدالله الحسینعلیه‌السلام

در شهادت حضرت علی‌اصغر شیرخواره

 

پایانه   یتوب   عهد   یله   پیمانیم  الهی

اوخلاندی  الیمـده  قوزی   قربانیم  الهی

بیرالده  بالام   یارب  آلوب  بیراَله  قرآن

گتدیم بوگون اثبات حق ایتماقلیقا برهان

قرآنی دانوب دنیـه بوقوم ایتدیله طغیـان

دوتسون   بوستمگرلری   قرآنیـم   الهی

سولموشدی الیـم اُسته بوگل غنچه‌ی مینو

آهسته   مَلَردی   دیـه   سَن   بچه   آهـو

یاندی سوسوزوندان بیر ایچیم ویرمدیلرسو

باخدیم  اونا  یاندی  دل   بریانیـم   الهی

هـر یانه فراتین سویی دریـا كیمی آخدی

یاندیردی بالامی بوسوسوزلوق اودی یاخدی

آغلار گوزیله گه سویا گاهی منـه باخدی

ایچدی  قانینی   اصغر   عطشانیـم   الهی

صحرای  بلا  تاپـدی  بزك  گُل   لریمیله

عباسمیله      قاسمیله     اكبـر       یمیله

آرتدی  بزكی  غنچه  دهن  اصغر   یمیله

جنّاته    وُررار   طعنه    گلستانیم    الهی

قانه  بویانوب  تشنه  بو بیر گوهر  نایاب

دین  گلشنی  ایتدی  قزل  قانیله  سیراب

بیر گون اولی بو گلشن آچارمین گل شاداب

اعلان   اولونـار   مقصد   پنهانیم    الهی

بریرده  كه چوخ  گرم  اولا  بازار  محبّت

كالایه    خریدار    اولا   ذات     احدّیت

كالانی  الیمده  ساتوب  آلام  دولی قیمت

محشرده   شفاعت   اولی   عنوانیم   الهی

نازلی   بلامین   یتدی   بهارینده   خزانی

سولدوردی  بونی  باد خزان  غنچه زمانی

بیر  سرخ  گلابه  بو یادی  كرب و بلانی

باتدی    اوگلابیله    بو    دامانیم    الهی

آز سنیله نسگللری  عالمده  چوخ  اولدی

واردان  ال آزوب نغمه‌ی سودلده یوخ اولدی

سیراب ایدن آخر بونی اوچ شعبه اوخ اولدی

باخدیم  اودی  یاندی  دل  سوزانیم  الهی

اِیلسیز  قالانا  یاور  و  غمخوار  تاپیلماز

مـن  اِیلسیزه،  اغیار  آرابیر  یار  تاپیلماز

فریاده  یتن  یوخ-  منه   دلدار   تاپیلماز

فریادیمه  یت،   ای   حق   منّانیم   الهی

دوزعشقیله دوتـدوم سنی عرضیم یالان اولماز

سنده منی دوت بیكسی یاده سالان اولماز

دردیـم نَدی غصّم نَدی دلدن آلان اولماز

ای   درده  تین   دردیمه   درمانیم   الهی

بی یاورم  اغیار  آرا  یـاده  سالانیم  یوخ

انصاریم الیمدن گیدوب اصلاً قالانیم یوخ

نازلی بالامین نعشین  الیمدن  آلانیم  یوخ

قالموش  الیم  اُسته  قوزی  قربانیم  الهی

قونداقی  قوجـا  قیمده  شرار  غمّه  یانّام

بوقانلوچولی صاق صولا حسرتله دوّلانام

گـه صاق صولاحیرتله گیدوب گاه دایانام

خوناب    توكر   دیده‌ی   گریانیم   الهی

اوخلاندی بو آهوبا خیشم  ظلمیله  اُلدی

حشره كیمی آغلار آناسی بوسوزی بولدی

غنچه دوداقی قاچدی باخوب بیرمنه گولدی

آغلاتدی    منی   غنچه    خندانیم   الهی

بو  عرصیه  یول  شیعه‌لر  ایكاش  سالیدی

بیر    قیدیمه    بوقانلو    بیاباندا    قالیدی

رأفتله    الیمدن   قوزی    قربانی    آلیدی

آباد    اولونیدی    دل     ویرانیم     الهی

یاخدیم  یوزینه قانینی خوش صحنه یاراتدیم

زلفین  بویادیم  ارزش  قربانی چوخاتدیم

اوجومدا همین قانی دوتوب من گوگه آتدیم

ساخلا   اوقانی   چرخده   یزدانیم    الهی

یوز دوندروب ایمدی‌هایانا عزم ایدیم الله

چارم كیسلوب چاره ندوربس  نیدیم  الله

گلمز  بویوزومدن  كه  خیامه  گیدیم  الله

یوخ  دورما  قایوخ  گتماقا  امكانیم   الهی

خیمه قاپوسین ایمدی كسوب آغلار آناسی

فكر ایلوری سیراب اولونوب نازلی  بالاسی

بولمور كه بوغازدا وار اونون كاری  یاراسی

بی روح  دوشوب  فدیه‌ی  بی جانیم الهی

كیـم واردی هرایه گیدیم ایتسون او حمایت

خرگاهـه سالوم‌یول چكورم چوخلی خجالت

میداندا   دولانسام   منه   ایللّه   شماتت

بی شرمدی  چوخ  دشمن  نادانیم  الهی

مندن  نه  دونر  درد و بلا، من نه  بلادن

اعداده  جفاجو  دیله   دویماز   لاجفادن

فریا    جفاكاری    بی‌شرم    و   حیادن

دیوان   ایله  سن   داور   دیوانیم   الهی

سندندی   نییم  وارمنیم  ای  ورد  زبانیم

ویردیم سنون اوغروندا نیه گلدی گمانیم

یوخـدر قالانیم ایمدی مگر بوباش وجانیم

قربان   ایلیم   من   سنه   جانانیم   الهی

من   «تائبم»   آگاه   حسینی   شریفمیدن

گر تیر شماتت یاغا دورت  بیر  طرفمدن

حقدور  هدفیم  دونمرم  اصلاً   هَدَفمدن

قرباندی    الهی    هَدفه،    جانیم   الهی

من «تائبم» الله، بولورم  چوخدی  گناهیم

تكمیلدی   پرونده‌ی    سنگین    سیاهیم

ویرّم  قَسَّم  اصغر  جاننا  سینه   ده  آهیم

عفو ایله اوزون واردی نه  عصیانیم  الهی

 

راز و نیاز حضرت ابی‌عبدالله الحسینعلیه‌السلام

 

یارب اوزون نه ایله‌سن احسان اویاخشیدور

گورسن نه لر حسینوه شایـان اویاخشیدور

عهد  آلموسان  بودشتده  قربان  دین اولام

آلسایرین  او  عهد  او  پیمان  اویاخشیدور

آغلار گوزوم  سودا  سوكنارینده تشنه لب

جانانمین یولوندا ویرم  جان  اویاخشیدور

قانیم    آخا    فرات   یانندا   فرات   تك

سیراب  اولا  بوقانلو  بیابان  اویاخشیدور

صحرای  عشقی  گلشن  توحیده  دوندره

آچسا  گل  بهشت  بوبستان  اویاخشیدور

تسلیم  محضم  امریوه  جان  و  دلیله  من

هرامرون اولسا ای حق منـان اویاخشیدور

وار  دوررهامی  قضایه  یولوندا  رضایتیم

چونكه رضایتوندی بورضوان  اویاخشیدور

سندندی هر نییم وار امانت سنون  كیدور

ردّ  امانت  اولسا   كماكان    اویاخشیدور

هر جانه جان ویرن، جـان آلان سَنْسَنْ ایخدا

گیتسَه یولوندا بوباش و بوجان اویاخشیدور

بیر  قامتی  كه  كوی  وفا  خاكسار  یدور

گوهر تك اولساقانینه غلطان  اویاخشیدور

بیر  كَشتی  وفا  كه جوموب بَحـر  رحمتَه

دائم گوره تلاطم  و طوفـان  اویاخشیدور

بوشوره‌زار  كرب  و  بلانی  آخـان  قانیم

ایتسه صفالی  صحن گُلستان  اویاخشیدور

سیر  و  صفای   گلشنمه   شیعه‌لر  گلوب

دلده  حسین  اولسا نواخوان  اویاخشیدور

جسمی كه یاره‌لر گوز آچوب یار اوزین‌گوره

هر   قدر   آلسازخم  فراوان  اویاخشیدور

قویماز نمازی فوت اولاصون دم شهیـد عشق

عاشق   اولانمازه   مسلمان   اویاخشیدور

سویوخدی  دستماز  آلارام  قانیله  بوگون

آب  وضو  شهیده  اولاقان   اویاخشیدور

فرش  اُسته  جانماز  ایدرم  آنیمین  قانین

سجاده‌ی  شهید  اولاقاندان  اویاخشیدور

گورسم كه وقت تنگدی، دورت رُكندن بدل

تك بیرجه سجده ایلرم عنوان اویاخشیدور

بـو   سجده‌گاه   عشقده   قانلو   دوداقیله

ذكر اولسانام حضرت سبحان اویاخشیدور

بیر درده سالمیسان كه دواسی اوزونده‌دی

ایتسن اوزون سُوَن كیمی درمان اویاخشیدور

گلسه  یولواندا  هرنه  بلا جان قاچیتمارام

درد و بلانی  گو  ندره‌یزدان اویاخشیدور

قانلا  وجود  صفحه  سی  قرآن  فداسنین

تذهیب اولا چو صفحه قرآن اویاخشیدور

گلشن دولوسی قرمزی  گل  یولّادیم  سنه

اولسا  قبول  درگه   سلطان   اویاخشیدور

گور دوم  اوگل  لریله  نگاریم  حضورینه

ایتسم  روانه  غنچه  خندان   اویاخشیدور

تقدیم   یار   اصغریمی    ایلدیم    دیدیم

اولسا  هدیه  غنچه  عطشان  اویاخشیدور

ایتدیم فدانییم  واریدی  بیر  بوباش  قالور

بوباشدا اولسا فدیه‌ی  جانان  اویاخشیدور

بوباش بدنده وار نَقَدر  نقص  عهد  اولور

یتسه   كماله    ده    پیمان    اویاخشیدور

سَن سَوْمَوسَنْ بوحاله دوشم منده  دوشموشم

دلبردن  آلسا  دلشده  فرمان   اویاخشیدور

آتدیم      محبتّونده      بودنیا      مُحبّتین

دل ویرسه بیر محبّته  اسكان  اویاخشیدور

اوزنازدانه   قزلاریمین   تركین    ایتمیشم

تك دوتموشام سنی، سنه قربان اویاخشیدور

بو سمتیده سز  یلدیری  جسمیمده  یاره‌لر

ایلر  اویاندا   عترتم   افغان   اویاخشیدور

گوزگوز اولوب بویاره‌لر آغلار بویانداقان

قزلار اویاندا دیده‌سی گریان اویاخشیدور

قانلو   لبیله   من   ایدرم   ذكر   یا رحیم

اَحسن دیر او حالیمه رحمان اویاخشیدور

قانیم  آخار  بوقانلوچوله   دلده   یا رؤف

یرده   یازا   شعایر   قرآن    اویاخشیدور

بوباشیم   اُسته   زینبیله   قزلاریم  گلوب

واعمّتا   دیسونله   پریشان   اویاخشیدور

واعمتّا     دلینده     اوشاقلار     اوستمده

زینبده   واحسین  دیه‌گریان  اویاخشیدور

یول  گوزلورم  آنام   گله  زینب   هرایینه

زینبله   ایتسه  چاك  گریبان  اویاخشیدور

بولّلم  بلاگورن  باجیمی  چوخ  سُوَر آنام

در دل  آلسا  نازلی  قزیندان  اویاخشیدور

همناله   اولسالار   باشیم   اُسته   آنا   بالا

شیونله دولسا صحنه‌ی میدان اویاخشیدور

بیرده  دوتوب  اوغول  قانینی  یاخسازلفینه

آغ  ساچلارینی  ایلسه  الوان  اویاخشیدور

عمر یمده آختاران گونی بوگونده تاپمشام

لطف ایتموسن منه بیله امكان اویاخشیدور

باشه  یتوبدی   دلده   اولان   آرزو   لریم

عهد  ازل  تاپوب  بیله  پایان  اویاخشیدور

صون  دمده   لیك  شیعه   لرین   ناگرانیم

ایتسن بلالی  شیعیه  احسان  اویاخشیدور

منظور  اولان  خدا  منه  غفران   شیعه‌دور

ویرسن بوگونده وعده غفران اویاخشیدور

سَس یتدی  یاحسین كیمی سَوْسَنْ باغیشلارام

قلبونده   ذرّه  قالمیا  حرمان   اویاخشیدور

بخصوص   عارفانه   سنه   آغلیان   لارین

روز  جزا ده  گورمسه  نیران  اویاخشیدور

حق  سوز  مدام  دفتره   ثبت   ایله  «تائبا»

دولسا  كلام  حقیلّه  دیوان    اویاخشیدور

برهانی   اولمیان   سوزی   یازما    كتابده

هر یازدیقون سوزه اولابرهان اویاخشیدور

 منبع : کتابخانه تخصصی اسلام و ایران

|+|

برنامه سازمان ميراث فرهنگي برخلاف نظر رهبر انقلاب
ميراث فرهنگي و گردشگري، «تخت جمشيد» را به عنوان يكي از مكان‌هاي برگزاري مراسم تحوبل سال نو انتخاب كرده و برنامه‌هاي متنوعي نيز در اين مكان برگزار خواهد كرد. اين در حالي است كه چنين تصميمي يك بار نيز در سال 1377 و در زمان دولت خاتمي از سوي اين سازمان اتخاذ شده بود كه مورد انتقاد صريح رهبر انقلاب قرار گرفت.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، بقايي، قائم‌مقام سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري، از برنامه‌هاي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در ايام نوروز برگزاري هم زمان جشن تحويل سال در چند نقطه تاريخي ايران عنوان كرد و گفت: «متولي برپايي اين جشن‌ها سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خواهد بود».

وي تخت جمشيد را يكي از نقاط تعيين شده براي برپايي جشن تحويل سال 87 اعلام كرد و گفت : «لحظه تحويل سال را در سه نقطه كشور از جمله تخت جمشيد، جشن خواهيم گرفت كه طبق هماهنگي‌هايي كه صورت مي‌گيرد مراسم تحويل سال از اين مكان به طور مستقيم براي ايرانيان خارج از كشور بر روي اينترنت پخش خواهد شد».

اين در حالي است كه رهبر انقلاب در اول فرودين ماه سال 1378 ‏در صحن مطهّر حضرت ثامن الحُجج، امام رضا (ع) در بخشي از سخنان خود گفتند: «شما ببينيد در ايّام تحويل، مردم چه مكان‌هايى اجتماع مى‏كنند! ديشب در اطراف آستان قدس رضوى، با اين‏كه نيمه شب بود، جاى سوزن انداختن نبود! تا بستِ شيخ بهايى و تمام اين اطراف، مردم براى توجّه، روى زمين نشسته بودند! يعنى عيد نوروز، همراه با معنويت. يا ديشب ـ نيمه شب ـ هزاران انسان علاقه‏مند، از خواب و خانه و زندگى و محيط خانواده بيرون آمدند و به مرقد امام بزرگوار رفتند. يعنى جنبه معنوى. خوب؛ حالا يك نفر هم پيدا مى‏شود كه از سرِ اشتباه و ندانم‌كارى، به جاى مرقد امام رضا(ع) و مرقد امام بزرگوار و مرقد حضرت معصومه(س) و مراسم معنوى، تخت جمشيد را زنده مى‏كند!
 
البته تخت جمشيد، يك اثر معمارى است؛ انسان، اثر معمارى را تحسين مى‏كند و چون متعلّق به ما و مال ايراني‌هاست، به آن افتخار هم مى‏كند؛ اما اين غير از آن است كه ما دل‌ها و ذهن‌ها و جان‌هاى مردم را متوجّه به نقطه‏اى كنيم كه در آن خبرى از معنويت نيست، بلكه نشانه طاغوتي‌گرى است! در همان ساختمان‌ها كه امروز بعد از گذشت يكى دو هزار سال، ويران است، زمانى به مناسبت همين روز نوروز، خدا مى‏داند كه چقدر بى‏گناه، در مقابل تخت طاغوت‌هاى زمان به قتل مى‏رسيدند و چقدر دل‌ها ناكام مى‏شدند! اين افتخارى ندارد».
 
|+|

عزیز آذربایجانیم
|+| نوشته شده توسط بیر قینرجه لی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 16:34 |

آنا یوردوم

 

  آنا یوردوم قینرجهدی وفالی

 هامی یئری گزمه لیدی  صفالی

غربت یئرده جنت منه جفالی

بو دونیایا سنده آچدیم گوزومی

سنه دییم اندی اورگ سوزومی

منیم کندیم٬ سنین حالین ساز اولسون

 شادلیقین چوخ٬ قارا گونون آز اولسون

هر دؤرت فصلین همیشه لیک یاز اولسون

وفا ائتسه عمروم یئنه گلََرَم

سنی گوروب گوز یاشیمی اَلرَم

شئر شئز سوو آخار گلَر شاقّیلدار

کهلیگ اوجا داغ باشیندا قاقّیلدار

بولاخلارین گوزو جوشار پاقّیلدار

بولاخلارین سرین سوو ایچمه لی

ائل اوبالار گلیب اوردان کئچمه لی

ایمان خانین گول آقاسی تره سی

قره گٶنئی داغیندا سره سی

قیزلار یایان تولوخلارین کره سی

ایندیده وار دامیا غیمدا دادلاری

دیلیمدن دوشمویوب هله آدلاری

آل چی باغین باداملاری آلماسی

اوشاقلارین بولاغ اوتی یولماسی

جان ننه مین سوغان سوو دولماسی

کاش او گونلر ایندیده بیر اولایدی

بیر گول تک آچیب سونرا سولایدی

یاغار یاغیش بولوتلارین سوکولر

آخار سووی قیرخ بولاغین توکولر

کئچر گونلر جوان لاردا بوکولر

یالان دونیا کیمه وفا ائدجاق

بوتون گلَن یئنه گئدجاق

ساری گٶنئی آهولاری گزللر

دیرناخالاری گول چیچگی ازللر

آل لاله لر داغلار باشین بزه للر

یاشیل دونا بورونر اوجا داغلار

بار گتیرَر باهار اولاندا باغلار

منیم کندیم دٶرت یانیندا داغلاردی

دوزلرینده میوه وئرن باغلاردی

باهار وقتی بولوتلارن آغلاردی

آخار سولارگلر چایدان سئللرین

یانا وئرر گوزللرین تئللرین

هامی یئردن اوجا کئچی قالاسی

داشلیق لاردا یاتار آهو بالاسی

دولار گول لرینَن چوقّور چالاسی

باهار فصلی یاشیل چالار هر یانی

حیران ائدر اوردان کئچن انسانی

منیم کندیم گوزللرین وفالی

آیا بنزر جمال لاری صفالی

گوزل چوخ حیفدی اولا جفالی

هئچ دویمادی باخماقیندان گوزلریم

سنه واردی هله منیم سٶزلریم

چوبان کره سویی چوخلی سریندی

ایستی سویون دئمک دیبی دریندی

آلتی داغین اورتاسیندا یئریندی

منیم کندیم یاشا سنی قوجالما

دونیا وارکن یوخسول اولما آجالما

چارباغین دام داش اولدی دوزلری

منیم کندیم کٶچدی سندن یوزلری

قالدی سنده یالان یا دوز سٶزلری

ظالم فلک نفاق سالدی آرایا

اولمادی بیر کیمسه گله هارایا

پروخانین قله سینده قارقالار

دال دوشونده آهو مارال سار قالار

خواجه یوردی بولاخلارین وار قالار

چوخ باخیرام گوزوم دویمور سیزدن

نیلیم آیریلیق اَل چکمیر بیزدن

چوانلیقیم گلدی کئچدی یئل کیمی

یازدا آچیب٬ پاییز سولان گول کیمی

گوزومدن یاش آخار سئل کیمی

داد الیندن آمان سندن آیریلیق

ال چکمدین نیه مندن آیریلیق

دوز دییبلر٬یالان دونیا یالاندی

کئچدی گونوم عمروم سنده تالاندی

بیز گئدرگی قوناق ٬دونیا قالاندی

دونیا سنده آغلایان چوخ٬ گولَن یوخ

دردیم چوخدور آمّا حیف بیلن یوخ

چملی گوزوم قاباغیندا آینادی

گوزوم دوشدی اونا ذوقوم قاینادی

باغدا لاله فَرَحلنیب اوینادی

اوحدیه دیین آغزین وار اولسون

هر یرده سن آلله سنه یار اولسون

عین الله اوحدی

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیر قینرجه لی در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 1:15 |

قینرجه ینن بیر تانش
روستای قینرجه از توابع شهرستان تکاب (تکانتپه) یکی از شهر های آذربایجان می باشد که توسط کوهای بلند احاطه گردیده و دارای منابع سرشار خدادادی وطبیعی میباشد از آن مهم تر مردمان با صفای این روستا میباشند زبان مردم این دیار تورکی آ‌ذربایجانی می باشد از جمله منابع  طبیعی این روستا می توان به چشمه های آب گرم در بند و آبشار شئر شئر و کو ه قیرخ بولاخ و ده ها مناظر طبیعی دیگر اشاره کرد مردمان این دیار انسانهایی کریم النفس و مذهبی هستند و در دوران انقلاب ودفاع مقدس به مانند دیگر نقاط آذربایجان با رشادت فراوان از ارزشهای اسلامی دفاع کردن وشهدایی را نیز تقدیم این آب و خاک کردند

شاد یاشایین یا علی

|+| نوشته شده توسط بیر قینرجه لی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 19:23 |